تبليغاتX
دختر دیووووووووونه
خودکشی،روانی،خون،تیغ،بی خیال دنیا

پیر شدی مهربونم پیر

 تنهايم ، تنهاي تنها. سكوت حرف هايم را ميزباني مي كند و آشوب خاطراتم

را ميهماني. مرگ تا پشت در آمده و منتظر يك تعارف است: « در باز است ،

بيا تو» مي آيد ، كنارم مي نشيند و دستان نوازشگرش از روي موهايم سُر

مي خورد و سُر مي خورد. « پير شدي مهربونم ، پير.» پير شده بود. شاید هم

 صورت كوچكش ميراث خوار پاييز بی رحم. مي گفت هيچوقت مرا نمي بخشد ،

هيچوقت . اما دوست داشتني تر از آن بود كه حرف هايش را به دل بگيرم. حق

داشت. من كجا و او كجا؟ ولي مگر نمي دانست من در بندم؟ می دانست. اشك

هايش گواه همین بود و دلتنگی هایش.

مي گفت كجا رفت آن حرف هاي قشنگت؟ آن وعده هاي شيرينت؟ كجا رفت؟  

 

و راست مي گفت ، كجا رفت؟ چرا همه چيز يكباره تمام شد؟ مگر نمي شد با همان

 

وعده ها ادامه داد؟ مي شد ولي تا كي؟ كاش مي دانستم ، كاش. آن وقت اين همه

 

نفرين ، اين همه آرزوی سیاه از دعای او سزاوارم نمي شد. از ديگري ، شايد.

 

مي گفت بمير. باشد ، می میرم. باز هم هرچه تو بگویی ، می میرم. مرگ تا پشت

 

در آمده و منتظر یک تعارف است: « در باز است ، بيا تو.»

 

 

 

 

 

لينك ثابت| نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 21:49 توسط دختر

و تمام.....

صدای سکته میاد ، صدای خون. قرمزی فرش سر خورده روی دستمال

رنگی کنار تشک. تمام. نگاهم می کنه:« سر تو بالا بگیر پسر. من مال

 تو ام. مگه نه؟» کاش دروغ گفته بودم. اون وقت مجبور نبودم یه عمر

عذاب بکشم: « آره ، مگه شک داری؟» داشت اما نگفت. گذاشت تا

خودم بگم:« اگه نشه چی؟» پوزخندش منو یاد روزی انداخت که بهش

 گفتم:« اصلا هر چی تو بگی. هر موقع تو بخوای.» اون روز هم انگار

می دونست من مال این حرفا نیستم:« هرچی من بگم؟ پس تمومش

 کن. یا من یا اون.» موندم. صدام لرزید:« تو ». صداش نلرزید: « کِی؟»

 روزها شد ماه ها و بعد سال:« کِی؟» هیچ وقت جوابی نداشتم: « یک

 ماه دیگه ، آخر همین ماه ، سالگرد. » سرگیجه ، عشق ، نفرت و تمام.

 رفت. نه ، من رفتم. چه فرقی می کنه. یاد حرف همیشگیش افتادم:

 « آخر این قصه رو من می دونم.» و یاد حرف همیشگی خودم: «

تو نباشی منم نیستم.» یه دروغ دیگه. امروز هم او نیست ، هم من هستم.

 

لينك ثابت| نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 21:44 توسط دختر

 

دیگه دنیا واسه من تاریکه زندگی کوره رهی باریکه آخر قصه من نزدیکه این منم از همه

جا وا مانده ازهمه مردم دنیا رانده رانده و خسته و تنها مانده ای خدا ای خدا ای خدا 

 عشق بی غم توی خونه خنده های بچه گونه به دلم شد آرزو بازی عمرمو باختم

 کاخ امیدی که ساختم  عاقبت شد زیر و روای خدا ای خدا ای خدا  تو بر من ای فلک

بیداد کردی دل شاد مرا ناشاد کردی شکستی در گلویم شوق آواز  نصیبم نصیبم ناله

 و فریاد کردی ای خدا ای خدا ای خدا دیگه دنیا واسه من  تاریکه زندگی کوره رهی

باریکه آخر قصه من نزدیکه این منم از همه جا وا مانده از همه مردم دنیا رانده

رانده و خسته و تنها مانده  ای خدا ای خدا ای خدا

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 21:21 توسط دختر

 

 سلام

می خوام جرعت داشته باشم و خودم بنویسم

می خوام دیگه نترسم

نشسته بود میون یه دنیا غم و با چشمایی پر از درد و حسرت به گذشته نه چندان دور فکر می کرد.

برای رسیدن به جایی که یه دنیا خاطره رو براش تداعی می کرد باید از میون همه اون خاطره ها می گذشت...

یه کلبه خیلی قشنگ اما تاریک و سرد ولی همیشه چشم به راه ما...گاهی من و گاهی او...

دخترکی که امروز بعد از گذشت ۱۵سال و ۶ماه و ۲۲روز احساس پیری می کنه...نمی دونست یه روزی اینقدر تنها میشه که حتی کلبه ای رو که با هم ساخته بودند رو باید به مرگش بفروشه.

وارد کلبه شد...نشست یه گوشه و به در زل زد که شاید تو این آخرین لحظه ها...

نمی دونست باید به چی فکر کنه...توی یه لحظه دلش یه دنیا گرفت و با خودش گفت:نگاه کن ببین همه دارند تردم می کنند...همه حتی کلبه مون...حتی چشمهایی که تو کلبه برام یه معنی غم انگیزی داشتند...یعنی همه چیز تموم شد؟ و من حالا یه پیرزن تنهام؟

مگه من می تونم فراموش کنم؟ اصلا یاد گرفتم که فراموش کنم؟

سوالهای زیادی از خودش پرسید که جواب همشون نه بود...نه...

من نمی تونم این تهمت هایی که عشق بهم هدیه داده رو تحمل کنم...مگه من تو عاشقی کم گذاشتم که حالا باید این همه حقارت رو به جون بخرم...

ای کلبه زیبای دلم...گوش بده به نجوای دلم...بعد میرم که دیگه تو به حالم گریه نکنی...

هیچ کی ندونست...کی میدونه من توی این کلبه چی بهم گذشته...کی میدونه من الآن چه حالی دارم...کی میدونه که من قراره کجا برم...کی میدونه که من قراره چی بهم بگذره...کی میدونه که من تا چند وقت دیگه زنده ام...

کی میدونه؟؟؟؟؟؟

پیرزن غمگین کلبه به خاطره هاش فکر می کرد...خاطره هایی که فقط اونا مونده بودن براش...

خاطره ها پیر آدمو درمی آرن...خاطره ها می تونن از یه دخترک یه پیرزن بسازن...پیرزنی که حالا رنج همه دردها و تنهایی ها و تهمت ها رو به جون خریده...

پایان شام غریب این حرفها نبود...بغض کرده بود...برای ریختن قطره اشکی به دلش التماس می کرد...

دریغ...با بغض کلبه رو ترک کرد...

روی در کلبه نوشت:

     من آمده بودم که تا مرز رسیدن          همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم

     تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم          شاید که خدا خواسته دلتنگ بمیرم     

دیگه باید برم...

تلخه برام اما... 

خدانگهدار 

پــــــــــــایــــــــــان

   

لينك ثابت| نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت 20:52 توسط دختر

 

دیوونه شدممممممم

 

 

ممممممممممم

 

لينك ثابت| نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 19:17 توسط دختر |